تبليغاتX
سناتورسرطان

قالب پرشین بلاگ


سناتورسرطان
 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.


یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟



از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.


با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.


روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.


برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.


درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.


از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.


در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.


در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!


یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.


یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.


همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.


اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.


او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.


شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:28 ] [ سناتور سرطان ]
 

گفته میشود زنی معتقد و خدامحور ،در حالی که کنار نهری بالای کوهستان نشسته بود، سنگ گران قیمتی یافت و آن را داخل  کیف دستی اش گذاشت.

روز بعد، مسافر گرسنه ای از راه رسید و از زن درخواست چیزی برای خوردن کرد.زن به دنبال تکه ای نان داخل کیفش به جست و جو پرداخت.

مرد مسافر متوجه سنگ قیمتی شد و فکر کرد اگر این سنگ را در  اختیار داشته باشد بقیه عمرش را با رفاه زندگی خواهد کرد. او از زن خواست سنگ قیمتی را به او بدهد.زن چنین کرد و سنگ را به همراه مقداری غذا به مرد داد. مرد هیجان زده از این خوش اقبالی و این که یک عمر خیالش آسوده است به راه افتاد.

چند روز بعد مرد مسافر برگشت و سنگ را به زن دانا برگرداند و به او گفت: ((چند روزی فکر کردم.گرچه میدانم این سنگ خیلی ارزش دارد اما آن رابه تو برمیگردانم شاید بتوانی چیزی ارزشمندتر به من بدهی...))

زن پرسید: ((چه چیزی از این ارزشمند تر است؟))

مسافر گفت: ((لطفاً آن چیزی را به من بده که در درون خود داری و تو را قادر کرد که این سنگ را به من بدهی.))

*************************************************************************************

حضرت عیسی مسیح در آخرین موعظه خود بر فراز کوه ،اوج مهربانی و شفقت را آشکار می سازد؛چیزی که اگر دنیای امروز ما کمی از آن را به کار می بست همه ی ما در صلح و آرامش زندگی میکردیم.با این همه اگربقیه دنیا چنین پیامی را درک نکرده است،شما میتوانید آن را درک کنید:

«همه ی ما شنیده ایم که گفته اند باید همسایه ات را دوست بداری و دشمنت را دشمن بداری .... اما من به شما میگویم دشمنان خود را دوست بدارید،کسانی که شما را لعنت میکنند ببخشید،به کسانی که از شما بیزارندمحبت کنید و برای کسانی که در حق شما کینه توزی و ستم روا میدارند دعا کنید.»

 

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 21:59 ] [ سناتور سرطان ]

 

یه بابایی خواست بره مسافرت،
یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.

شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر رو بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،

دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت.توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدند و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه ؛ اینا که مست هستند جای خود دارند.
یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه.

توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.
یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،
یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنند،

اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریزید و پیک رو میخوره و بعد این شعر رو میگه :


از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد


ترک تسبیح و دعا خواهم کرد وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 20:1 ] [ سناتور سرطان ]
 
 
*خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی ولی ندونه.....


*خیلی سخته که عزیزترینت بخواد فر...
اموشش کنی......
 

*خيلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه...
 

*خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری...
 

*خيلی سخته که روز تولدت،همه بهت تبريک بگن،جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای...
 

*خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی،بعد بفهمی دوست نداره...
 

*خيلی سخته که دلت بخواد گريه کنی،اما بهونه ی درست و حساب نداشته باشی...

*خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : ديگه نمی خوامت...
 

*خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی...

*خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين،

اما يه دفعه اشک از چشات جاری بشه...
 


*خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش يه (( ن )) کم داشته...

*خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ریختی تو چشمت نگاه کنه و

بگه:ديگه دوست ندارم...

*خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی،اما وقتی فهميد عاشقشی بره و

پشت سرشم نگاه نکنه...


*خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که يه دلخوشی ديگه داره...

*خيلی سخته که ازت بپرسه:حاضری باهام بمونی ؟و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری،

مجبور باشی بگی : نه...

*خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که حرف دلتو بهش بگی ،

با يه معذرت خواهی کوچيک بگه : فعلاً سرم شلوغه...

*خيلی سخته که صميمی ترين دوستت بهت خيانت بکنه...

*خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو تحمل کنی......
 
 
 
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 13:56 ] [ سناتور سرطان ]

در اوزاکای ژاپن ، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که می پخت .

مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند ، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود.

صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد.

صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می کرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می کرد. وقتی مشتری فقیر رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمی شوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟

صاحب مغازه در پاسخ گفت : مرد فقیر همه پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.

شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است

 


ادامه مطلب
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 18:29 ] [ سناتور سرطان ]

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست


 سلامتی اونایی که

درد دل همه رو گوش میدن

اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن 


سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن 

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه 


به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!

 

به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن….!


به سلامتی اونی که بیکسه، ولی ناکس نیست . . .

به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن


به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :

اون رفیق منه

وقتی باختم گفت :

من رفیقتم 

و در آخر به سلامتیه دوست نازنینی که گفت:

قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم !




ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 11:43 ] [ سناتور سرطان ]
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم 
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال 
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی 
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها 
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی 
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز




********************************************************************************

کسی که نتواند همه را دوست بدارد نمیتواند هیچ کس را دوست بدارد

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 21:48 ] [ سناتور سرطان ]
در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص ), طفلى بسیار خرما مى خورد.

هر چه اورا نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد, فایده نداشت .

مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص ) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند.

وقتى او را به حضور پیغمبر آورد, از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود: امروز بروید و او رافردا دوباره بیاورید.

روز دیـگر....

زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(ص ) حاضر شد.حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد.

در این هنگام زن , که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند, از ایشان سؤال کرد: یارسول اللّه , چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟

حـضـرت فـرمـود: دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم , تاثیرى نداشت .




ادامه مطلب
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 19:1 ] [ سناتور سرطان ]
در صورتیكه تاریخ تولد شما در:

اول فروردین ماه باشد سیاه هستید
بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید
بین 12 تا 21 فروردین باشد. شما سرمه ای است
بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید.
بین یكم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید.
بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید.
بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.
بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.
سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاكستری است.
بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید.
بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.
بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید.
بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید.
بین 23 مرداد تا یكم شهریور باشد شما سبز هستید.
بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید.
بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید.
متولدین یكم مهر ماه زیتونی هستند.
بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید.
بین 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید.
بین 22 مهر ماه تا یكم آبان ماه شما نقره ای هستید.
بین 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفید هستید.
بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائی است.
بین یكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید.
متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.
بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بین 12 دی ماه تا21 دی ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید.
بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.
بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید.
بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید.
بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.
بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودی رنگ هستید.
بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیمویی هستید.

**************************************************

**************************************************


قرمز
با نمك و دوستداشتنی، مشكل پسند اما همیشه عاشق.......و اینطور بنظر میرسد كه مورد محبت نیز باشید. با روحیه و بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد كنید و این همان عشقی است كه میتواند در راهی كه در پیش دارید
همراهتان باشد . آدمهایی را كه راحت صحبت میكنند دوست دارید این آدمها باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید.



شیری رنگ
اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد ولی همیشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میكنید . و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای طولانی دوستش خواهید داشت.



نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفكر انتخابمی كنید و بسیار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه میشوید دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید پیدا كنید.



خاكستری
جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی كنید و هر آنچه را كه درونتان است آشكار می سازید. اما ضمنا میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید روز مردم را روشن كنید. شما میدانید در زمان مناسب چه بگویید و خوش اخلاق هستید.



سبز
خیلی خوب با افراد تازه كنار می آیید. در واقع آدم خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه كسی باشید كه دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد مورد نظرت می مانید.



طلائی
شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد مورد نظرت را پیدا كنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان متمادی دوباره عاشق نمی شوی.



صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست دارید به سایرین كمك كنید. اما بسادگی قانع نمی شوی. دارای افكاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز مانند آنچه در قصه هاست هستید.



زرد
شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ، و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید.



خرمائی
باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز را مطابق میل خود كنید كه گاهی میتواند بدلیل عدم توجه به نظر دیگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار است فرد بهتری پیدا كنید.



نارنجی
در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه با مردم رفتار كنید. همواره اهدافی برای دستیابی به آنها دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میكنید ، فردی آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و قدر آنچه را كه دارید میدانید، گاهی اوقات واكنشتان زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است.



ارغوانی
اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را فراموش میكنید. بدنبال شخصی هستید كه قابل اعتماد باشد.



لیموئی
آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت می ورزید و در مورد چیزهای كوچك اعتراض میكنید، نمیتوانید به یك كار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید كه اعتماد و علاقه همه را جلب میكند.



نقره ای
خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را بیازمایید. علاقه دارید خود سازی كنید و بسادگی میآموزید، براحتی میتوان با شما صحبت كرد و شما نصایح خوبی میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به كسی اعتماد كرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا پایان عمر به آنها اعتماد میكنید.



سیاه
شما یك مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در زندگی را نمی پسندید. زمانی كه تصمیمی گرفتید، روی تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز توام با مبارزه است و مثل همه نیست.



زیتونی
شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت نورزید.



قهوه ای
فعال و ورزشكارید ، برای دیگران مشكل است كه به شما نزدیك شوند. زمانی كه متوجه میشوید نمی توانید به چیزی كه میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها میكنید.



آبی
اتكا به نفس كمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما میگذارید عشقتان از دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه از قلبتان.



سرمه ای
شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی زود گیج میشوید زمانی كه از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان مشكل است آنها را ببخشید.



سفید
شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه این حالت شما را دوست دارند.



كبود
احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میكند اغلب تنها هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی حرف مردم را زود باور میكنید. یافتن عشق برای شما سخت است و گمگشته عشق هستید

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 8:37 ] [ سناتور سرطان ]

 

وقتی تو عاشق زندگی باشی، هر نوع محدودیتی ناپدید می‌شود. تو حد و مرز پول، سلامتی و شادی را از بین می‌بری، همچنین محدودیت لذت موجود در ارتباطاتت را. وقتی تو عاشق زندگی باشی، هیچ مقاومتی نداری و هرآنچه عاشقش هستی،‌ تقریباً فوری در زندگی‌ات پدیدار می‌شود؛ وقتی پا به اتاقی بگذاری، حضورت در اتاق احساس می‌شود. فرصت‌ها به زندگی‌ات سرازیر می‌شود و با کمترین لمس و احساسی، هر نوع منفی‌گرایی متلاشی می‌شود. بیش از حد تصورت، حال و هوایی بهتر خواهی داشت. تو سرشار از انرژی نامحدود، ذوق و شوق، و اشتیاقی پایان‌ناپذیر برای زندگی می‌شوی. تو احساس سبکبالی می‌کنی، گویی که در هوا شناور هستی. و چنین به نظر می‌رسد که هر آنچه دوست داری، جلوی پایت می‌افتد. عاشق زندگی می‌شوی، قدرت درون خودت را رها می‌کنی، و بیکران و استوار می‌شوی.

*******************************************************************************

پی نوشت:شاید به مدت طولانی نباشم البته شاید

 پس تا اونروز خداحافظ ما رفتیم

بای بای

 

 

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 15:31 ] [ سناتور سرطان ]

 


بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت :یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد
دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من ،کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد!

 

هم موسم بهار طرب خیز بگــــــذرد
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــذرد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگـذرد

 

[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 19:27 ] [ سناتور سرطان ]
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
 
-----------------------------------------------------------
به سه چيز تکيه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد. 
-----------------------------------------------------------
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...          او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...               او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر .....
 -----------------------------------------------------------
 اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
 -----------------------------------------------------------
 عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
 
 -----------------------------------------------------------
 اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند
 -----------------------------------------------------------
 آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش
 -----------------------------------------------------------
هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود
هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند
اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟
-----------------------------------------------------------
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
-----------------------------------------------------------
هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند
-------------------------------------------------------------------
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن 
 
 -- -- -- -- -------------------------------------------------------------------
 
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."
 
 
 
           «دکتر علي شريعتي»

 

 


[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 2:2 ] [ سناتور سرطان ]

به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را بخوانید و شخصیت خودتان را محک بزنید.

1. دریا را با کدام یک از  ویژگی های زیر تشریح می کنید؟
آبی تیره،شفاف،سبز ، گل آلود

2.
کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟
دایره، مربع یا مثلث

3.
فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵ قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟
بله، خیر

4.
این رنگ ها را ترجیح می دهید چگونه اولویت بندی شوند؟
قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید

5.
دوست دارید از نظر ارتفاع در کدام قسمت کوه باشید؟

6.
در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه ای، سیاه یا سفید

7.
طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟
یک اسب یا یک خانه

بعد برید ادامه مطلب شخصیت خودتان را بشناسید

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 4:8 ] [ سناتور سرطان ]
زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
 ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
 موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
 تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
 
نماينده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
 هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
 نكرد و روي همان صندلي نشست ..
 
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
 ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
 اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
 
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
 نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
 
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
 در آمد و گفت :
 
شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
 کدام است ؟
 
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
 
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
 دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
 
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
 کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
 ماست نه سرزمين آنان ...
 
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
 سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
 
با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
 
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
 محکوم شد .

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 5:6 ] [ سناتور سرطان ]

ناپلئون بناپارت، سردار مشهور و امپراتور مغرور فرانسوي، نامي آشنا در ميان فاتحان نامدار تاريخ است، بناپارت، ترقي سياسي خويش را در ارتش فرانسه آغاز كرد وي در هيأت يك افسر عالي رتبه ارتش فرانسه، به مصر لشكر كشيد و با درهم شكستن قواي عثماني، براي مدتي اين كشور را اشغال كرد.

اقامت ناپلئون در مصر، ديري نپاييد. وي علاوه بر افسران نظامي، يك قشون خاورشناس و مستشرق نيز همراه داشت تا مردم مسلمان مصر را براي پذيرش تمدن! تربيت كند.
ناپلئون در هنگام اقامت خويش در مصر از برخي بناها و مراكز ديدني مصر از جمله يكي از كتابخانه هاي مهم آن ديدن كرد.

ناپلئون هنگام بازديد از اين كتابخانه، با اشاره به يكي از كتابها، از مترجم خواست كتاب را از قفسه بيرون آورد و قسمتي از آن را براي او بخواند و ترجمه كند. مترجم كتاب را بيرون آورد، اتقاقاً "قرآن" بود. آياتي چند براي ناپلئون خواند و ترجمه نمود. مطالب كتاب، توجه ناپلئون را به خود جلب كرد كه پرسيد اين چه كتابي است؟
ناپلئون خواست تا چند سطر ديگر از قرآن را براي او بخوانند. و اين درخواست او چند بار تكرار شد.
آنگاه، ناپلئون اين سخن مهم و قابل توجه را بر زبان راند كه:

"واي به حال ما اگر مسلمانان اين كتاب را بخوانند و بدان عمل كنند! و واي به حال مسلمانان اگر ما ، ميان آنها و اين كتاب جدايي بيندازيم."


[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 4:29 ] [ سناتور سرطان ]

چه عاملی باعث موفقیت یک نفر می شود؟چه چیز به این نوع انسان ها انگیزه می دهد، آنها را سعا دت مند می کند و از آنها یک رهبر بزرگ می سا زد؟مواردی که درزیرآمده اند فقط خلاصه و فهرستی جزَِِِِِِِئی هستند و فقط اشتهای شما را برای کشف اصول موفقیت تحریک می کنند.

1- خوش بینی

خوش بینی یعنی قدرت.این رازی است که تمام انسان های موفق و بزرگ تاکید دارند که با رسیدن به آن توانسته اند موانع بزرگی را پشت سر بگذارند.نلسون ماندلا ،ارنست شاکلتون و النور روزولت متفق القول هستند که فقط توانایی تمرکز روی جنبه مثبت هر چیزوسیله عبور آنها از لحظه های سخت زندگی بود.آنها چیزی را که کلود بریستول «جادوی باور» می نامد درک کرده بودند.ولی همه رهبران بزرگ از یک نوع توانایی غیر معمول برخوردار هستند که می توانند با حقیقت خشک و خشن روبرو شوند و در نتیجه به خصلتی منحصربفرد و قدرتمند دست پیدا کنند که چیزی نیست جز خوش بینی محض.انسان های خوش بین هم به خاطر باوری که به درست از آب درآمدن هر چیز دارند و هم به این خاطر که انتظار و توقع موفقیت  را دارند سخت تر تلاش می کنند و تمایل به موفقیت دارند. اگر انتظار شما اندک باشد حتی انگیزه تلاش را هم نخواهید داشت.

2-برخورداری از هدف ،منظور و رویایی قطعی

برای رسیدن به موفقیت باید تلاشی متمرکز داشت.اکثر انسان ها انرژی خود را بر سر مسائل مختلف از بین می برند و در نتیجه در هیچ موردی نمی توانند به برجستگی برسند و در نهایت معمولی باقی می مانند.به قول اریسون سوئت ماردن:«دنیا از شما نمی خواهد که حقوق دان ،وزیر،دکتر، کشاورز، دانشمند یا بازرگان باشید،دنیا انجام هیچ کاری را به شما دیکته نمیکند ،ولی شما را ملزم می کند در هر کاری که انجام می دهید خدای آن باشید.»

در نتیجه برای موفق بودن باید اهداف و منظورهای عالی تری داشته باشید و سرسختانه راه رسیدن به شناخت و درک آنها را دنبال کنید.

3-اشتیاق کار

انسان های موفق به انگیزه رسیدن به یک چیز عالی شوق سخت کوشی و وارد شدن در کار های سخت را دارند.بخش اعظم مهارت انسان طی سال هایی به دست می آید که برای حل یک مشکل یا ابرازایده آل یک نظر تلاش می کند.شما باسخت کوشی به شناختی از خودتان دست پیدا می کنید که در بیکار ماندن هر گز به آن نمی رسید. یکی از قوانین موفقیت این است که وقتی برای اولین بار به آن دست پیدا کنید نیروی محرکه حاصل از آن باعث می شود حفظ آن آسان تر شود . ضرب المثلی است که میگوید :«هیچ چیز مثل موفقیت باعث موفقیت نمی شود.»

************************************************************************************

پی نوشت۱:ویژگی های انسان موفق را در پست های بعدی ادامه خواهیم داد.

پی نوشت۲:بابت طولانی شدن مدت غیبتم متاسفم

 پی نوشت۳:برای خواندن چند داستان کوتاه جالب به ادامه مطلب سر بزنید.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 2:31 ] [ سناتور سرطان ]
خدایا!
به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ، بربی‌ثمری لحظه‌ای كه برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی‌اش سوگوار نباشم..
خدایا چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست...

ای خداوند...

ای خداوند! به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنایی، و به روشنفكران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه‌كاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راكدین ما تكان و به مردگان ما حیات و به كوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به فرقه‌های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش
*******************************************************
پی نوشت۱: فکر کنم همین روزا تولد وبلاگمه
البته روزشو نمیدونم
پی نوشت۲:یه مدت فکر کنم نباشم به دلایل علمی
پی نوشت۳:پیشنهاد میکنم ادامه مطلب  را ببینید
ضرر نمیکنید

ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 8:37 ] [ سناتور سرطان ]

 

جانی ساعت 2ازمحل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلا ری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

 چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آ ن نوشته بود :«ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار».

 جانی معطل نکرد ،داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نو شابه برداشت وسر میز نشست.

 گارسون برایش دو نوع سوپ ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه ،بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:« ولی من این غذا هارا سفارش ندادم» .

گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت :«خودشان می فهمند که من نخوردم!!»

 اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق  ومتصدی رستوران پول همه غذا ها رو حساب کرد و گفت:« 15 دلار و 10 سنت».

 جانی معترض شد:« ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!»

 ومرد پاسخ داد:« ما آوردیم، می خوا ستین بخورین!»

جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه 10 سنتی روی پیشخوان گذاشت ووقتی متصدی اعتراض کرد، گفت:« من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره 15 دلار می گیرم».

متصدی گفت:« ولی ما که مشاوره نخواستیم!»

و جانی پاسخ داد :من که این جا بودم !می خواستین مشاوره بگیرین!!!». و سپس به آ رامی از آنجا خارج شد.

 

[ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 18:58 ] [ سناتور سرطان ]
 

ایستاده مردن بهتر از زانو زدن مردن است

[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 0:0 ] [ سناتور سرطان ]

دشمنان بسیاری دارید که نمی دانند که چرا دشمن شما هستند

 ولی همچون سگ های ولگرد هنگامی که رفقایشان بانگ بر دارند، آنها نیز پارس می کنند.

[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 0:0 ] [ سناتور سرطان ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب